نوشته شده توسط : حسین

با نام آفريننده ي زيبايي ها

      هنر،آفرينش زيبايي ها است. آن زيبايي كه ديگران نيز آن را زيبا ببينند نه اين كه تنها خودمان آن را زيبا بپنداريم.آن زيبايي كه ديگران را بهره اي داشته باشد.

       درون پاره اي از مردم چيزي شگفت هست كه من آن را گونه اي هنر ارجمند ميدانم .يك ويژگي ناآشنا كه هر كس آن را با خود و درون خود داشته باشد،نمي تواند آرام داشته باشد.آموختني نيست،گرفتني نيست،آن كه آن ندارد توان دريافت آن را نيز ندارد،كسي چيستي آن نمي داند كه از آغاز با دارنده ي خويش بوده يا خدا در درون او نهاده است.اما هر چه هست در جان است نه در تن.

      اين ويژگي شگفت وشگرف را هر كس داشته باشد،رفتارش زيبا مي شودودر جايي آن را نشان مي دهد،دست به هر كاري بزند،كارش زيبا است.از ميان همه ي آنهايي كه نوازنده اند يا سراينده اند يا نويسنده اند يا سخن رانند يا نگار گرند يا ...،تنها آنان كه اين گونه ي هنر را داشته باشند ،نواخته وسروده و نوشته و سخن و نگاره شان دلنواز  مي شود وبه دل مي نشيند.

      اين ويژگي خود را به گونه اي نشان مي دهد .آن كه اين ويژگي داشته باشد هر هنري را بياموزد هنرش هنري وزيبا است.چنين كسي اگر هيچ هنري يا كاري هم نياموخته باشد اين ويژگي در او به گونه ي اشك مينمايد و با گريه هاي شيرين و دل خيز بيرون مي آيد.هميشه كسي را درون خويش ميبيند كه چنگ در دل وي ميزند و او را مي نوازد.

     كسي كه اين ويژگي را نداشته باشد،شايد هنري را بسيار بهتر از ديگران آموخته باشد و كار هايش زيبا باشند اما اين زيبايي در ريزه كاري اوست وآن زيبايي كه آن را هنر ارجمند ناميدم در كارش  ديده نمي شود.

     از اين است كه گاهي به كساني برمي خوريم كه خواندن و نوشتن هم نمي دانند اما بسيار زيبا مي سرايند يا... .

     خداي زيبا را سپاس مي گوييم كه زيبايي ها را آفريدو مردم را زيبادوست آفريد تا از زيبايي ها بهره ببرند.



:: بازدید از این مطلب : 294
|
امتیاز مطلب : 74
|
تعداد امتیازدهندگان : 22
|
مجموع امتیاز : 22
تاریخ انتشار : شنبه 21 اسفند 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسین

آن غروب غم انگیز عمرم

دام عشقت به راهم ندیدم.

ناسپاسی نمودم خدایا

دانه بردم ودامت ندیدم.

تخت دل را که شاهش توبودی،

وای! می بینم از بن گسسته

هر طرف راه شیطانیم پیش

می کشد  دل،به پای شکسته

یک غروبم دگر ،دام بر نه

تا ندانم سرم را زپایم

یاریم کن که در راه عشقت

غول خود را به پی برسپارم.



:: بازدید از این مطلب : 267
|
امتیاز مطلب : 50
|
تعداد امتیازدهندگان : 16
|
مجموع امتیاز : 16
تاریخ انتشار : شنبه 21 اسفند 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسین

  بانام خدایی که داریوش را شاه کرد.   

     ((دو قرن سکوت)) را جناب آقای زرین کوب در با ره نابودی و خاموشی ایران وایرانی در دو سده ی نخستین هجوم تازیان نوشته است.این نوشته ی ارزشمند به ما گوشزد می کند که ایران باستان پیوسته ،پوینده ودرخشان و در بلندای دانش وتوان  وزیبایی بوده ودر آن دو سده (آغاز چیرگی تازیان) خاموش بوده ایم و نتوانسته ایم خودرا بیابیم وبه دیگران بنمایانیم.

      در پاسخ آقای زرین کوب،کسی به نام آقای( پور پیرار) کتابی با نام "دوازده قرن سکوت" را نوشته ودر آن کوشیده که بگوید ایران باستان کشوری بی تمدن و پست بوده وبا آمدن تازیان ما آدم شده ایم!!!

      او در نوشته ی خود نشانه هایی نیز یاد کرده تا بر گفته ی خود پای بفشرد.برای نمونه نوشته است:سکه های هخامنشی واشکانی وساسانی گرد نیستند!!!و نشانه هایی دیگر که همه از این دست هستند.

     اکنون بیندیشیم که گرد نبودن سکه ها چه پیوندی با پستی وبی دانشی مردم یک کشور دارد؟تازه آنان خود سکه را برای نخستین بار درست کردند و به دیگران هم یاد دادند وبرای نزدیک به پنجاه کشور (سه قاره اروپا وآسیا وآفریقا)سکه می ساختند. 

      مُهر هایی که از داریوش بزرگ ودیکر شاهان هخامنشی یافت شده به گونه ای زیبا وهنری وریز هستند که اکنون نیز شاید با دشواری بتوان مانند آن ها را ساخت. سنگ هایی که در پارسه وپاسارگاد تراشیده شده،چاه نفتی که در زمین های داریوش بزرگ بوده وهرودوت نوشته ایرانیان  از این چاه چیزی سیاه رنگ(نفت)بیرون می آوردند واز آن سه فرآورده جدا می کردند،سد های بزرگی که هخامنشیان بر روی رود کارون و رود کور (کورش) ساخته بودند، بانک های بزرگی که در هنگام فرمان روایی هخامنشیان در شهر بابل وشهرهای دیگر بودو به مردم وام می داد،جام های زرین وهنرمندانه ای که از آنان یافت شده،کاریز های چند صد کیلومتری که از آنان به جامانده وهنوز هم آب فراوان دارندوبسیار بسیار کارهای باارزش دیگر که کسی را توان شمردنشان نیست ،پس این همه چیستند که آقای پورپیرار این گونه سخن می راند؟!    ما باید بسیار نابینا باشیم که این ها رانبینیم.این ها اگر نشانه ی برتری ودانش نیستند،پس نشانه ی چیستند؟!

     این آقای پورپیرار همان است که پیش از این هم جستاری در باره سعدی نوشته بود و در آن سعدی را دروغ گو دانسته بود وگفته بود که سعدی هرگز جهانگرد نبوده است وآنچه در باره سفرهای بیست ساله اش نوشته همه دروغ است.

     اینک برخی برآنند که آقای پورپیرار با این سخنان می خواهد نگاه ایرانیان ودیگران  را به سوی ایران باستان بکشد تا همه به زیبایی وبزرگی آنها پی ببرند و این کار را به بهای نابودی خودش می کند چون مردم با این سخنان او را دشمن خویش خواهند پنداشت اما برخی دیگر نیز می گویند او این سخنانرا از ته دل می گوید وبراستی دشمن باستان و ریشه ی خویش است.

      به هر روی همه ی گفتارها ونوشته های تاریخی هر گونه که باشند،نمیتوانند مانند دانش باستان شناسی پرده از چهره ی گذشته بردارند.اگر ما یافته های باستانی را خوب نگاه داریم دانش باستان شناسی کم کم همه چیز را آشکار خواهد کرد و به میدان داری تاریخ نویسانی چون هرودوت و...وخویش دشمنانی چون آقای پورپیرار و...پایان خواهد داد.



:: بازدید از این مطلب : 311
|
امتیاز مطلب : 56
|
تعداد امتیازدهندگان : 16
|
مجموع امتیاز : 16
تاریخ انتشار : شنبه 30 بهمن 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسین

ما جملگی در این محکمه محکوم به مرگیم

 

وخندان

از آن سبب که غافل از این حکم محکمیم

گریه هامان هم

مایه ی تسکین و غفلت است

در شیب تند مرگ

به اکراه بر پشت اسب نیستی پای  بسته ایم

وین مرکب رمیده

ما را

           دو  اسبه به پیش می برد

وین عجب که ما

رفتن از این گذرگه مخوف را

باور نمی کنیم

وتا کنون

با دیدن هر چیز و دل بستن بدان

خود را

            انکار کرده ایم.



:: بازدید از این مطلب : 261
|
امتیاز مطلب : 46
|
تعداد امتیازدهندگان : 14
|
مجموع امتیاز : 14
تاریخ انتشار : شنبه 30 بهمن 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسین

بزرگ است خدايي كه شادي را براي مردم آفريد.

      شناخت خدا و رسيدن به او (عرفان)راه هايي گوناگون دارد.يكي از راه پرستش  به او مي رسد،يكي از راه دوست داشتن ، يكي از راه سادگي ،يكي از راه نيكي به مردم،يكي از راه نيك انديشي،يكي از راه انديشه ودانش ،يكي از راه بخشش ،يكي از راه بخشايش و...  .

      آنهايي كه از راه دوست داشتن به او مي رسند نيز گوناگونند.يكي با دوست داشتن خدا، يكي با دوست داشتن آفريده ها ،يكي با دوست داشتن مردم،يكي با دوست داشتن مردي ديگر يا زني ديگر (تاجایی در اين دوست داشتن پيش مي روند وپرهيز مي كنند كه خدا را در دلدار خويش مي بينند و دل از دستشان مي رود.)

      اگر دوست داشتن براي رنگ (كام جويي از زيبايي كسي)باشد به خدا نمي رسد و پست است همان گونه كه خداوندگار شناخت،مولوي مي گويد:

عشق هايي كز پي رنگي بود      عشق نبود،عاقبت ننگي بود.

از گونه ي داستان آن مرد كه به زني گفت :من خدا را در زيبايي تو ديده ام ودلداده ي تو گشته ام.زن گفت چرا در خواهر من ننگري كه از من زيباتر است؟آن مرد گفت كجاست آن خواهر تو تا ببينم؟ آن زن درون پليد اورا شناخت ودانست كه در پي چيز ديگري است.

      ما كه هيچ گاه نرسيده ايم وسخن عارفان را در نيافته ايم   اما شايد كساني كه به خدا مي رسند بر اساس آنچه در درون خودشان  است يكي از ويژگي هاي او را بيشتر از ديگر ويژگي ها  در مي يابند. از آن گونه كه در داستان پیل( فيل )مولوي آمده است:

      در اين داستان  هندي ها  پيلي را براي هديه آورده وآن را در خانه اي تاريك گذاشته بودند. مردم  در پي آن شدند  كه پيل را ببينند وبشناسند كه چگونه است. همه در آن خانه ي تاريك رفتند و دست بر تن پيل مي كشيدند تا دريابند كه او چگونه است. آن كه دستش به پاي پيل خورد گفت پيل مانند ستون است.آن كه به گوش پيل دست زد گفت پيل مانند بادبزن است.آن كه دستش خرطوم رسيد گفت پيل مانند ناودان ميان تهي است.آن كه دم به دستش رسيد گفت من آنرا دريافتم كه همچون تازيانه است و... .

     دراين داستان مولوي مي خواهد بگويد شناخت هيچ كس به گونه اي نيست كه خدا را به يكبارگي بشناسد وهر كس يك ويژگي او را درمي يابد.

      از اين است كه يكي ازخدا مي ترسد وديگري دلداده ي اوست.اين يكي خشم خدارا دريافته وآن ديگري زيبايي اورا.

     من مانده ام  كه داريوش بزرگ،سه هزار سال پيش از ما چگونه خدا را شناخته بود كه مي گفت((بزرگ است خدايي كه شادي را براي مردم آفريد.))



:: بازدید از این مطلب : 295
|
امتیاز مطلب : 44
|
تعداد امتیازدهندگان : 13
|
مجموع امتیاز : 13
تاریخ انتشار : شنبه 30 بهمن 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسین

آه ای تنهایی!

 

ای دوست دیرینه!

آیا ما بازیچه ایم؟

بازیچه ی دانش،بازیچه ی خودخواهی،بازیچه ی خودبینی،فریب،نیکوکاری،پرستش،بازیچه ی خوب بودن خویشتنیم.

همچون آن نیکوکار که  می کوشید،همیشه پاک باشد و سودمند.

و جز این،آرمانی نداشت.

و خود را فراموش کرده بود.

راستی،

ما آفریده هستیم،این را یادم رفته بود.

...   .

آه ،ای تنهایی!

ای دوست دیرینه!

آیا تو نیز چون من،در چرخه ی زمان گیر افتاده ای؟

در این دو جهان گیر افتاده ای؟

دو جهانی که راهی به بیرونشان نیست!!

چه زندان بزرگی!

دو زندان پی در پی و همیشگی

آره! تنهایی!

اکنون خوش باش،

تو را در جهان دیگر خواهم دید

آن گاه که پس از سالیان دراز،

از زندان دراز جاودانگی،

راه گریز بیابی و نباشد هیچ.

و سر را به میله های زندان جاودانگیت بکوبی!

ای همدرد،

تو نیز سخنی بگو،

ای تنهایی،

آیا تونیز چوب راست گویی و یکرویی خویش خورده ای؟

آن گونه که من خوردم و می خورم؟!

گناه من چیست؟

نمی توانم دروغ گو و دورو باشم

و این گناهی نابخشودنی است!

...   .

آه ای تنهایی!

ای دوست دیرینه!

سنگین شده ای

و خاموش

دیگر به دشواری تو را می شناسم

توانایی و دانش

دیگر یاریم نمی کنند

دیگر،همه چیز، مرا ترک کرده است

ای تنهایی من!

ای دوست دیرینه ی من!

تو نیز مرا ترک گفته ای

تنهایم گذاشته ای

و این گناه تو نیست

مرا سرگرم کرده اند

نمی گذارند تو را بیابم

ای تنهایی من!

من از تو نیز تنها شده ام و بی بهره.



:: بازدید از این مطلب : 322
|
امتیاز مطلب : 29
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10
تاریخ انتشار : شنبه 30 بهمن 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسین

     آن گاه تو را  مقدس

 

شناختم ای مزدا اهورا که

 

خرد پاک به من روی کرد و

 

پرسید: ای زرتشت آرزوی تو

 

چیست؟و من گفتم آرزومند

 

یک زندگی دراز و سالم

 

هستم تا بتوانم در برابر دروغ

 

پرستان هرچه بیشتر

 

ایستادگی کنم و بر آنان

 

پیروز شوم.



:: بازدید از این مطلب : 270
|
امتیاز مطلب : 37
|
تعداد امتیازدهندگان : 11
|
مجموع امتیاز : 11
تاریخ انتشار : شنبه 30 بهمن 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : حسین

به نام او که شکست ناپذیر است.

     یکی از دلایل بزرگ شکست هخامنشیان از اسکندر ، بزرگی کشور و

گوناگونی گروه ها و آیین ها و فرهنگ ها بوده است. این گوناگونی  در زمان

داریوش اول(داریوش بزرگ هم خود را نشان داد  اما داریوش بزرگ  خود را 

نباخت و بر آن چیره شد و در یک سال ، نوزده جنگ کرد و نوزده شورش را

سرکوب کرد تا توانست دوباره کشور را یکدست کند.پس از داریوش بزرگ،باز

هم این گوناگونی ها کم کم آشکار میشد بالا میگرفت و همه ی ما در تاریخ

خوانده ایم   که  مصر  چندین بار در دوره ی  هخامنشی  سر به شورش

برداشت و خواهان استقلال بود. یونان هم  مانند مصر ناآرام بود و بسیاری از

جاهای دیگر نیز.

      مصر و یونان و کشورهای دیگر ،پیش از این دوره پیشینه ای برای خود

داشتند و از اینکه اکنون بخشی از ایران هخامنشی بودند ، پیوسته ناخشنود

بودند و شورش می کردند و هنگامی که اسکندر شورش کرد،فرصت خوبی

برای یونانیان  و مصریان و دیگر کشورها پیش آمد  تا  تلافی کنند  و به این

ترتیب اسکندر را پشتیبانی کردن و همگی با هم سر به شورش برداشتند و

کاری کردند که در تاریخ خوانده ایم.

      اما دلایل دیگری نیز برای شکست هخامنشیان هست که در کتاب های

تاریخ به آن ها  پرداخته شده است.   یک دلیل بزرگ نیز هست که در تاریخ

های یونانیان نیامده و در هیچ جا به آن نمی پردازند و تنها در تاریخ های کهن

ایرانی نوشته شده بودند  و استاد بزرگ توس  (فردوسی)  آن دلیل  را در

شاهنامه آورده است  و  آن  این که در ماجرای انتقام گیری  بهمن  پسر  

اسفندیار(اردشیر یکم هخامنشی)که پس از مرگ رستم انتقام خون پدرش،

اسفندیار را از سیستانیان و خاندان رستم گرفت و آنها را نابود کرد و با این

کار ، خود را از چشم پهلوانان و مردم انداخت  و این کار او   در یاد مردم و

پهلوانان ماند و تا پایان دوره هخامنشی از حکومت پیروی و پشتیبانی نکردند

و همیشه کینه ای از آنها در دل داشتند  و این در شاهنامه به روشنی پیدا

است.این ها نشان دهنده ی شکاف بزرگ بین مردم و پهلوانان از یک سو و

پادشاه  هخامنشی  و هوادارانش از سوی دیگر  (در نیمه ی  دوم حکومت

هخامنشیان)است و در آن گیر و دار   نه اسکندر ، که هر گروه دیگر و ضعیف

تر نیز می توانست از این دشمنی ها بهره ببرد و آن ها را شکست بدهد.

       شاید یونانیان   و اسکندر هم  به خوبی  به این دودستگی و کینه ها

پی برده بودند که با جسارت دست به شورش زدند وگرنه  بی تردید جرات

این کار را نداشتند.



:: بازدید از این مطلب : 272
|
امتیاز مطلب : 32
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10
تاریخ انتشار : شنبه 30 بهمن 1389 | نظرات ()

صفحه قبل 1 صفحه بعد